Friday، May 29، 2009

 
La haine [The hate] (1995) Mathieu Kassovitz
داستان نسل جوان عمدتا مهاجر حاشیه نشین پاریس است که
سرخوردگی از انواع محرومیت ها و تبعیض ها،
روحشان را از نفرت انباشته است.

مسائل و مشکلات نسل جوان طبقه محروم هم
انگار همه جا یکسان است و فرق نمی کند
فرانسه باشد و پاریس یا
برزیل باشد و ریو [City of God (2002)]!

فیلم خیلی خوبی است و تماشای آن را توصیه می کنم.
موضوع و داستان فیلم شاید تازگی نداشته باشد ولی
اجرای سینمایی (فضاسازی و ایجاد ضربآهنگ) بسیار گیراست.

از نکات جالب اثر که دوست معمارم امید هم در گپ پس از تماشای فیلم
بدان اشاره کرد اینکه می توان آثار فرهنگی ـ هنری به اصطلاح
طبقه پایین [مثل اجرای DJها و موسیقی رپ، یا رقص خیابانی یا
آزاد (Street Dance or Free Style Dance)، یا
نگارگری دیواری (Graffiti)] را در زمینه و متن اجرای آنها،
مشاهده کرد و به سازگاری فرمی و محتوایی میان آنها پی برد.
...

برچسبها:


Monday، May 18، 2009

 
Soy Cuba [or I am Cuba] (1964) Mikhail Kalatozov
فیلم دارای چهار اپیزود است که
هر کدام وجهی از آسیب های اجتماعی جامعه کوبا را
در دوره باتیستا (پیش از انقلاب فیدل کاسترو) روایت می کند.

اپیزود اول که به نظرم قوی ترین اپیزود هم هست، از سویی،
تصویرگر عیش و نوش گردشگران مرفه امریکایی در
هتل ها، بارها و کازینوهای تجملی هاوانا (پایتخت کوبا)، و
از سوی دیگر، زندگی در فلاکت و بدبختی مردم بومی است که
آنان را به منجلاب فساد و فحشا می کشد.

اپیزود دوم، داستان کشاورزی است که
وقتی می بیند طلبکارش، زمین و حتی خانه او را
فروخته است، همه را به آتش می کشد.

قیام دانشجویان و راهپیمایی آنان از بالای پلکان دانشگاه هاوانا
به پایین پلکان که نیروهای پلیس گارد گرفته اند [که یادآور صحنه
پلکان ادسا در زرم ناو پوتمکین سرگه ای ایزنشتاین است]،
سومین اپیزود فیلم است که به لحاظ
هدایت جمعیت و فیلمبرداری بسیار قابل توجه است.

آخرین اپیزود، داستان مرد صلح جویی است که
با بمباران هوایی نیروهای ارتش فرزند کوچکش را
از دست می دهد و او به نیروهای انقلابی می پیوندد
و...

اگر چه که این فیلم سیاه و سفید سفارشی که بسیار بعدتر از
رزم ناو پوتمکین و پیروزی اراده لنی رفنشتال ساخته شده،
از آنها ضعیف تر است، ولی چنانکه اشاره شد
از جهاتی دارای جذابیت های خاص خود است. از جمله
دوربین بسیار حساب شده محتوا را همراهی می کند و
انتخاب لنز، زاویه، حرکت آن بسیار تاثیرگذار است.
به علاوه، کادربندی ها بسیار دقیق هستند و
مونتاژ در اکثر مواقع به لحاظ ریتم در خدمت کلیت اثر است.
با این همه فیلم در زمان خود (احتمالا تحت تاثیر جنگ سرد)،
چندان دیده نشد ولی خوشبختانه در سال 1995 توسط
فرانسیس فورد کاپولا و مارتین اسکورسزی
از نو به اهالی سینما معرفی شد که
تحسین فراوان اهل فن را هم برانگیخته است.

آخرین نکته ای که باید اضافه کنم
رویکرد سطحی، ساده انگارانه، تک بعدی و آشکارا شعاری
کارگردان به سوژه است که به ویژه برای مایی که
چشم و گوشمان از این گونه تبلیغات ایدئولوژیک پر است،
بیشتر مضحک و حتی ترحم برانگیز است تا آزاردهنده!
همان سیاه و سفید دیدن که در اینجا یک سرش
امریکایی مرفه بی ناموس استثمارگر و استعمارگر قرار دارد و
سر دیگرش، کوبایی فقیر ناموس پرست و صلح جو و طرفدار عدالت!

با خودم فکر می کنم
اگر چه کوبا پس از نیم قرنی که از انقلابش می گذرد،
دستاوردهای قابل توجه و تحسین برانگیزی در
حوزه های مختلف (به ویژه در بهداشت و آموزش همگانی)
داشته است، و همچون دیگر کشورهای بلوک شرق سابق،
مردم آن دیار از کار، غذا و مسکن برخوردارند،
ولی به نظر من، این همه
به محروم ماندن از نعمت آزادی نمی ارزیده است!
...

برچسبها:


Monday، May 11، 2009

 
Ken Loach 1936-
کن لوچ انگلیسی و از کارگردانان صاحب سبک دنیا است که
متاسفانه پیش از این با او چندان آشنایی نداشتم مگر فیلم
The wind that shakes the barley 2006
را که از وی در سینما فرهنگ (قلهک) دیده بودم که در آن
به نحو تاثیرگذاری، با پرهیز از کلیشه های هالیودی مثل
استفاده از فوق ستاره ها، قهرمان پردازی، سکس، و یا خشونت،
از خلال داستانی پراحساس و در عین حال حماسی،
به موضوعی حساس و بخصوص برای او احتمالا پرمخاطره
یعنی بیدادگری نیروهای نظامی انگلیسی در ایرلند و
مبارزه آزادی خواهان ایرلندی با این اشغالگران،
پرداخته بود.

خوشبختانه طی این روزها فیلم های دیگری از لوچ دیدم. فیلم اول
Carla’s song 1996
داستان زن پناهنده(؟) ساندنیستی (نیکاراگوئه ای) است که سر از
گلاسگو درآورده و در آنجا با مردی تنها رابطه ای عاطفی برقرار می کند که
راننده اتوبوس است و این سرآغاز کشیده شدن ماجرا به
نیکاراگوا و آمیختن داستان با درگیری های خونین
انقلابیون و ضدانقلابیون مورد حمایت امریکا می شود. چرا که
زن در آرزوی یافتن پدر دخترش است...

در اینجا نیز سینمای لوچ بسیار به واقع گرایی گرایش دارد،
با حداقل قهرمان سازی و یا احساسات گرایی.

فیلم دوم
Hidden agenda 1990
به بازی های سیاسی می پردازد که به واسطه آن،
بیدادگری های نظامیان انگلیسی در ایرلند را لاپوشانی می شود.
داستان بازرسی انگلیسی است که برای تحقیق بر روی پرونده
ترور منجر به قتل خبرنگاری امریکایی در ایرلند ماموریت می یابد.
با پیش رفتن تحقیقات، معلوم می شود مقتول به سند محرمانه ای درباره
جنایت های هولناک نظامیان انگلیسی در ایرلند دست یافته بوده؛ سندی که
پای بسیاری از مقامات بلندپایه سیاسی را به میان می کشیده است...

فیلم سوم
My name is Joe 1998
خلاصه داستان از این قرار است که
جو که سابقا دائم الخمر بوده است، تصمیم دارد از طریق
فوتبال به دوستانش کمک کند پاک بمانند. مسیری که
طی کردن آن ـ دست کم در گلاسگو ـ چندان هم آسان نیست. چرا که
بنا به ماجراهایی ناچار می شود میان همکاری با توزیع کنندگان مواد مخدر،
نابودی یکی از دوستانش، و از دست دادن رابطه عاشقانه ای که
به تازگی پاگرفته است، یکی را انتخاب کند.

فیلم چهارم
Ae fond kiss 2004
این داستان هم در گلاسگو می گذرد و این بار لوچ به سراغ
عشقی پردردسر میان یک پسر مسلمان پاکستانی تبار و
یک زن ناشزه(؟) مسیحی کاتولیک می رود. چنان که
انتظار می رود ماجرا از دو نفر فراتر رفته و دو اجتماع سنتی
اقلیت قومی ـ مذهبی ـ مسلمانان پاکستانی تبار و کاتولیک ها ـ خود را
به تمامی درگیر آن چیزی می کنند که دو دلداده
حق خود و حریم زندگی خصوصی خود می دانند...

چنان که از این چند فیلمی که از لوچ دیدم برمی آید
دغدغه لوچ، موضوعات اجتماعی مبتلابه جامعه ای است که
در آن زندگی می کند! و از این رو است که
او یا سر از ایرلند درمی آورد که تاریخی یکسره مبارزه با
اشغالگری و بیدادگری دارد، و یا
سر از گلاسگویی که از حیث فقر و آسیب های اجتماعی،
به عبارتی بدترین شهر اروپا است. ولی
آنچه که به کارهای لوچ جلا و روشنی و گرما می دهد،
نگاه انسانی مثبت و گرمی است که
او به سوژه های خود دارد و بدینوسیله، داستان های خود را
به لحاظ احساسی، رنگ آمیزی مطبوع و متوازنی می کند.
به قسمی که هرگز با تماشای فیلم های وی
برغم پایان های تقریبا همگی تراژیک آنها،
احساس خفقان، آنچنان که مثلا هنگام تماشای
«زیر پوست شهر» بنی اعتماد به آدم دست می دهد،
نمی کنید.

در هر حال، آنچه در سینمای لوچ حائز اهمیت و تحسین برانگیز است
صرف نظر از موضوعات چالش برانگیزی که انتخاب می کند،
در نوع پرداخت واقع گرا و پرهیز از کلیشه های هالیودی آن است.
بنابراین، ممکن است خیلی با سینمای لوچ به عرش نروید ولی
مطمئن باشید جای مطبوعی می بردتان و لذتی نصیبتان می کند ماندنی!
...

برچسبها:


Sunday، May 03، 2009

 
Czech Dream (2004) Vit Klusak and Filip Remunda
دو تا دانشجوی فیلم سازی در جمهوری چک، کمپین تبلیغاتی مفصلی برای
سوپرمارکت «رویای چک» به راه می اندازند و بدین ترتیب،
مردم را می کشانند برای مراسم افتتاحیه اما ...
* * *
فیلم مستند(1) بسیار آموزنده و در عین حال مفرحی است که
تماشای آن را به همه دوستان توصیه می کنم.
واقعا چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا،
کار جسورانه ای است با درون مایه نقد مصرف گرایی(2).
اینکه مردم آزمندانه درپی خرید و
مصرف هستند و چه بسا از ارباب رسانه ها و
تبلیغات پرقدرت آنها و در نهایت صاحبان سرمایه،
چه گول ها که نمی خورند!
با یک چنین خط داستانی، دو فیلمساز ما راه می افتند تا
در کسوت دو سرمایه دار درست و حسابی،
کمپین پر و پیمانی برای سوپرمارکتشان به راه اندازند.
بنابراین، حرفه ای های روابط عمومی، عکاسی، گرافیک،
سازنده فیلم های تبلیغاتی و مطالعه بازار دست بکار می شوند.
و هر بار این پرسش مطرح می شود که
«آیا شما ـ هر بار یکی از افراد درگیر تبلیغات ـ اصولا
با این قبیل تبلیغات موافقید؟» که همه پاسخ ها منفی بود! و
در ادامه «پس چرا با این کمپین همکاری می کنید؟»
کلافه گی پاسخگویان خیلی جالب است. از یک طرف می گویند که
تحریص مردم و دامن زدن به مصرف کار ناپسندی است ولی
از سوی دیگر هم اشاره می کنند که
کار حرفه ای و پول درآوردن ایجاب می کند و
خلاصه چاره ای جز این ندارند که
کارشان را بهترین نحو انجام دهند!
...
یکی از بهترین قسمت های فیلم، پاسخ های مردم است به
پرسش هایی از این قبیل که
معمولا کی به خرید از سوپرمارکت می روند؟ و
در حین خرید از سوپرمارکت چه احساسی دارند؟ و
چقدر وقت صرف گشت و گذار در سوپرمارکت می کنند؟ و
اصولا چرا دوست دارند به سوپرمارکت بروند؟
پاسخ هایشان از این حیث جالب بود که
مرا یاد خودمان و تجربه فروشگاه های زنجیره ای شهروند انداخت!
سال های پس از جنگ، پس از سال ها عسرت و
نداشتن قدرت انتخاب، به یکباره
فروشگاهی می دیدی که انگار ته نداشت و
از هر چیز هر چقدر که می خواستی داشت و
از هر چیز ده ها جور و مدلش را چیده بود توی قفسه و
اگر چه بعید بود چیزی را که می خواهی، نتوانی در آن پیدا کنی، ولی
چیزهایی را می توانستی در آن پیدا کنی که حتی پیشتر فکرش را نکرده بودی!
و این تجربه منحصر بفردی را برای ما رقم می زد که
جایی برای رفتن و گشتن و تفریح کردن نداشتیم،
حالا چه چیزی می خریدیم، چه نمی خریدیم و
فقط از گشت و گذار و تماشای چیزها کیف می کردیم!
...
اما مردم برای چه آمدند؟ چرا برعکس شعارهای تبلیغاتی نامتعارف
«نیایید!»، «نخرید!» و «مصرف نکنید!» رویای چک، عمل کردند؟
پاسخ های متفاوتی می توان به این پرسش ها داد:
- حساب گری! این شاید ساده ترین گزینه باشد که
خیلی ها هم به آن اشاره کردند. اینکه کالایی را بتوانی
به قیمتی بسیار نازل و پایین تر از معمول بخری،
حتی اگر نیازی به آن نداشته باشی، وسوسه انگیز است!
در واقع، چرایی این قیمت نامتعارف را هم باید
در متعارف بودن آن جستجو کرد!
بسیاری از فروشگاه ها در بدو افتتاح برای
جلب مشتری از این سیاست استفاده می کنند.
- کنجکاوی، گشتن و تفریح کردن، و خرید اتفاقی چیزی که
معمولا در این مواقع شکار تلقی می شود،
انگیزه بسیاری دیگر بود.
- شعارهای تبلیغاتی نامتعارف هم در اقتصاد بازار متعارف است و
در نتیجه مردم شرطی شده را به عمل اقتصادی تشویق می کند.
معلوم است که هیچ بنگاه اقتصادی پول نمی دهد آگهی پخش کند و
به مردم بگوید فلان موقع افتتاحیه است،
جنس هایمان هم ارزان تر از جاهای دیگر است، ولی
شما نیایید، نخرید و مصرف نکنید!
عقل سلیم حکم می کند که منظور خلاف این بوده باشد و
این نهی کردن را باید به حساب جلب توجه بیشتر از سر
خلاف آمدی گذاشت تا هر چیز دیگر.
- پس اخلاق بازار و سرمایه داری و مصرف حکم می کند که
اعتماد کنی و بر اساس همان منطق سود و رقابت بجنبی و
از قافله عقب نمانی!
- به علاوه، همین نظام برای هر گونه خلاف آمدی،
جریمه مناسب و درخوری هم گذاشته است که
اگر کسی پا را از حق و حقوق خود فراتر گذاشت و
به ساحت دیگری یا دیگران تعرض کرد، باید جور آن را بکشد.
- پس جای عصبانیت و خشونت هم نیست!
- فقط می ماند نوعی احساس حماقت که
خیلی ها دست داده بود که
چرا بدون تامل، دنبال این تبلیغات راه افتاده اند؟
...
وقتی فکرش را می کنم می بینم اگر من هم بودم حتما می رفتم!
آنچه که در درجه اول مردم را به حرکت درمی آورد، اعتماد است و
در مرتبه بعد مثلا آزمندی!
...
نکته آخری که می خواهم اشاره کنم مسئله ای اخلاقی است.
آیا من محقق (یا هنرمند) حق دارم برای
تحقیق انسان شناسانه ام (یا پروژه هنری ام)
مردم را سرکار بگذارم؟
می توان با انسان ها مثل موش آزمایشگاهی بازی کرد؟
در دوره و زمانه ای که آزمایش بر روی حیوانات آزمایشگاهی را هم
برای اهداف بشردوستانه برنمی تابند، مشکل بتوان توجیهی برای
آزمایش هایی از این دست بر روی انسان ها دست و پا کرد!
...
1- درباره مستند بودن فیلم کمی تردید دارم
یعنی سرمایه کار را واقعا دولت تامین کرده بود؟
کمی دور از ذهن به نظر می رسد که
دولت پول دست دو تا جوان خام بدهد تا مردم را سر کار بگذارند و
بدین ترتیب، برای خودش شر درست کند.
2- درباره نقد مصرف گرایی هم باید تصحیحی صورت بگیرد و
بجای آن از مصرف زدگی استفاده شود.
و گرنه که مصرف چیز خوب و انسانی است.
اصلا بدون مصرف که انسان می میرد!
و چرخ خیلی از کارها اصلا نمی چرخد و
اصلا پیشرفت بشر منوط مصرف است. و
بدون مصرف که بشر بسیاری از اختراعات را هم نمی کرد.
بنابراین، در کاربرد آن باید احتیاط کرد.
مصرف زدگی به معنای اسراف و تباه کردن چیزها
و منابع و کالاها توجیهی ندارد. ولی
مصرف خیلی هم خوب است که
باید تشویق و ترغیب کرد افراد را به مصرف تا
این چرخ بچرخد و تولید شود و تولید بهبود یابد
و...

برچسبها:


Tuesday، March 31، 2009

 
کلاه قرمزی، پسرخاله و مرد دو هزار چهره
نوروز امسال هم مانند سال(های) پیش، مهران مدیری،
گل سرسبد برنامه سازان تلویزیون ایران است.
اگر چه که او از شرایط آرمانی خود و آثار ارزشمند و در زمان خود نوآورانه اش
به نوعی فاصله گرفته است (که جای تاسف بسیار و البته تحلیل فراوان دارد)، لیکن
هنوز هم کارهایش از دیگر برنامه های رسانه ملی (به تعبیر دوستی
دستگاه احماق و تحمیق همگانی) یک سر و گردن بالاتر و برتر است.

البته در این میان، باید حساب دو نفر(؟) را جدا کرد:
ایرج تهماسب و حمید جبلی و کلاه قرمزی و پسرخاله!
شاید تکراری به نظر برسند ولی به نظر من،
آنقدر برنامه اشان گرم و صمیمی و دوست داشتنی است که
به هیچ عنوان نمی توان از آن دل کند یا نادیده اشان گرفت.
نمی دانم باید اسم این ویژگی را چه بگذاریم (به قول دوست
عزیزم افشین، فضاسازی، شاید) ولی آنی است که
اگر در اثر باشد، می گیرد. یعنی به دل مخاطب می نشیند.
اصلا عوامانه نیست. از قضا نوعی روشنفکری در آن است که
از پری و ژرفا و گستردگی و شفاف بودن سرچشمه می گیرد، از
دوری و پاک بودن از ادا درآوردن، ژست گرفتن و ریاکاری که سکه روزند.

و از قضا نقطه اشتراک این دو مجموعه همین جا باید باشد.
یعنی پرهیز از فضل فروشی های مهوعی که
در فضای ایران، همه جا موج می زند و
همه می خواهند پیامی داشته باشند و
یا دست کم پندی بدهند.
اینها پیامی ندارند.
پندی نمی دهند.
نمی خواهند کسی را ارشاد کنند.

آخ که چقدر حالم بد می شود وقتی یاد
مجری های گنددماغ تلویزیون (و رادیو بعضی وقت ها) می افتم که
همیشه دارند ملت بزرگ، بافرهنگ، شریف، آگاه، هشیار ووو را
با سخیف ترین لحن ها که
شما حاضر نیستید با پست ترین فرد جامعه با آن لحن حرف بزنید و یا
اگر جسارت کردید و زدید عاقبت آن را می دانید و بنابراین،
هرگز خودتان را سبک نمی کنید، و
بسیاری وقت ها درباره خصوصی ترین امور،
از موضع بالا، از جایگاه یک قدیس، یک معصوم و بلکه خدا
نصیحت، نصیحت، نصیحت، ... خدا چرا اینقدر نصیحت می کنند؟

این بیماری اجتماعی ریشه دار جامعه ماست! اما
در رسانه های قدرتمندی چون رادیو و خاصه تلویزیون، بیشتر به چشم می آید یا
به عبارت بهتر، عمق فاجعه را در اینجا می شود دریافت؛ چرا که
همه گند و کثافت آن عفونت مزمن عمومی را جمع می کند در خودش و
یکجا و یکباره می پاشد به سر و روی امان؛ مثل چاه فاضلابی که گرفته باشد!

باری، کلاه قرمزی، برنامه ای عروسکی است و
پرواضح است که در قلمرو فانتزی قرار می گیرد، اما
با واقع گرایی تام و تمام(!) خود از طریق نمایش (بازنمایی؟)
جنبه های پنهان و آشکار غالبا روابط کودک ـ بزرگسال در جامعه ما،
موفق به خلق طنزی ظریف می شود که بدیهی است بزرگسالان را هدف قرار داده
ولی آشکار است که برای کودکان هم تا چه حد جذاب است.
طنزی نشات گرفته از تضادهای آشنا منتها پنهان در روابط ما که
بازی گوشانه به رخمان کشیده می شود و از همین رو است که
تلخ است!

مدیری اما در قالبی واقع گرا با خلق کراکترهایی آشنا
با نشانه های آشکار زندگی روزمره اجتماعی اینجا و اکنون ما،
فضایی خلق می کند در نگاه اول واقعی، منتها
اغراق ها و بزرگ نمایی ها و هجوها (پارودی ها)یی در آن قرار داده است که
به اثر کیفیتی فانتزی می دهد و آن را برای مخاطب خردسال هم دیدنی می سازد.
در اینجا نیز جنبه های پنهان و آشکار روابط انسانی (غالبا بزرگسالان) در جامعه ما،
زیر ذره بین قرار گرفته است و کماکان تضادهای آشنا منتها پنهان در روابط ما،
طنزآفرین است که باز به شکلی بازی گوشانه به رخمان کشیده می شود و
البته همچنانکه از طنز انتظار می رود تلخ است و ناگوار!

کلاه قرمزی و مرد (دو)هزار چهره،
هر دو بسیار ریزبین، ژرف نگر، روشن بین، و در عین حال،
دارای صداقت و صراحت هستند و
به «نمایش صرف» یعنی کاری که وظیفه اشان است، بلدند و
ملت هم ازشان انتظار دارد، بسنده می کنند و
از کارهای نامربوط و نسخه پیچیدن های احمقانه پرهیز دارند.

یاد مهران غفوریان و بیژن بنفشه خواه افتادم که مجری بودند و
یکروز مصادف رحلت امام بود یا پیغمبر نمی دانم، بنا بود تسلیت بگویند.
ما که از خنده روده بر شده بودیم.
قیافه هاشان را تصور کنید... یک نقض غرض تمام معنا بود.
یعنی این بنده های خدا که تقصیری ندارند،
بدبختی از آن احمقی است که
چنین انتظار(هایی) از رسانه(ها) و مجری بی نوای آن دارد و
متاسفانه کار هم غالبا دست چنین افرادی است و
انگار هر چقدر در سلسله مراتب سازمان ها بالاتر می رویم،
حماقت بیشتر می شود (مجموعه پاورچین مهران مدیری را که به خاطر دارید؟)

باری، در مرد (دو)هزار چهره اصل ماجرا بی اعتمادی است که
در جامعه ما موج می زند و
متاسفانه از نو بدینوسیله بدان دامن زده می شود!
پایین ترین فرد جامعه که
از قضا از پس هیچ کاری جز کار تخصصی خودش بر نمی آید،
می شود مرد هزار بلکه هم دو هزار چهره که
البته در نهایت هم در چنگال قانون گرفتار می شود.
خدایی همین دو جمله برای سه روز خندیدن کافی نیست؟

همه می دانیم که دانه درشت ها و آقازاده هایی هستند
به قول مهران مدیری «کمپرس»، و
مال مردم را می خورند دو قلپ آبم روش و به قول سلطان
معتقدند «اگر خوردیم از مال خودمان خوردیم!» و
البته در چنگال قانون هم گرفتار نمی شوند که
چنگال قانون برای آفتابه دزدهای بدبختی کاربرد دارد که
خودشان هم نمی دانند چه کرده اند؟ و حالا جواب چه را پس می دهند؟

بدبختی ـ طنز در اینجا خاتمه نمی یابد.
به جز پلیس که آشکارا نماینده رسمی قدرت است و
تنها شارلتان رسمی مجموعه (یعنی پدر دختر مورد علاقه مسعود شصت چی)،
الباقی آدم ها یکسره کودن تشریف دارند؛
حتی آن پدر خوانده کذایی.
جالب نیست؟ ما ملت گوسفند، شما دولت هم چوپان مراقب رمه.

طنز کلاه قرمزی اما این اندازه رو نیست؛
ظریف تر و عمیق تر است.
کلاه قرمزی با آن ورجه وورجه هیستریک و
حرف زدن نصفه نیمه و هولکی،
چسباندن خودش به آقای مجری،
میل به جلب توجه،
ترس از تنبیه توسط آقای مجری و در نتیجه
توسل به انواع ترفندها ـ به میان کشیدن موضوعی نامربوط، یا
انداختن تقصیر به گردن دیگران، یا دروغ گفتن ـ به شکلی کودکانه،
نمایش خنده دار و در عین حال دردناکی است از شیوه زندگی اجتماعی و
بنابراین، شیوه تربیت فرزند ما مردم.
ممکن است شما همیشه به فرزندتان از بدی دروغ بگویید، و
از خوبی پذیرفتن مسئولیت کارها، و
از اعتمادی که به او دارید، و
از اعتمادی که باید به خود داشته باشد، و
از خوبی شجاعت، و
این شیوه تربیتی شما باشد، همیشه. ولی فراموش نکنید
فرزند شما در نهایت کپی تقریبا برابر اصل شما خواهد بود؛
با همه کمی ها و کاستی ها!

در هر دو مجموعه همیشه کسی از آدم های معمولی دوروبرمان که
دستش هم به هیچ کجا بند نیست،
مقصر است که
باید توسط قدرت آدم هایی معصوم و همه چیزدان و
بیرون از بازی ما مردم گناه کار و نادان به شکلی
قاطع و بدون تردید شناسایی شود و به عقوبت برسد.
پلیس در مرد دوهزار چهره و آقای مجری در کلاه قرمزی، هر دو
شخصیت هایی بیرون و فراتر از قواعد داستان هستند با
دانشی کامل و قدرتی برتر.
...

برچسبها:


Thursday، March 26، 2009

 

از فیلم های جشنواره ایرانی ادینبورو فقط دو تا مستند دیدیم:

«تهران انار ندارد»، و «برقع سرخ».

تهران انار ندارد (1385) مسعود بخشی

فیلم بخشی، اثر ارزنده گزنده ای است از رنجی که

احیانا همگی از زندگی در تهران می بریم! و هر چند در طول فیلم

غالبا لبخند بر لب های تماشاگر ـ حتی تماشاگر بیگانه با فرهنگ زندگی در

تهران ـ می آورد، ولی خوب که بنگری بی نهایت تلخ است.

کاری به شدت فکر شده و سرشار از ظرایف و دقایق و لایه لایه که

با هنرمندی تمام و ذوق و طبعی وافر و طنزی گزنده و تلخ همراه شده است.

اگر چه که برخی تکرارها، ملال آور و

لحن اثر در جاهایی، رو، گل درشت و شعاری می شود، لیکن

کلیت اثر «چیز دیگری است» و

خبر از کارگردانی عمیق، دقیق، کاردان، و هنرمند می دهد که

ورای ظواهر، بهتر از هر جامعه شناسی، واقعیت تهران را برملا می سازد.

تماشای آن را نه تنها به اهالی تهران که به هر ابوالبشری توصیه می کنم!

...

مستند کوتاه «برقع سرخ» (1387) رکسانا پاپ.

فیلم مستند بسیار موجزی است درباره برقع.

برقع هم نقابی است که زنان جنوبی گویا بیشتر در بندرعباس به صورت می زنند.

رکسانا سعی کرده با تدوین، به ترکیبی از موسیقی، تصویر و روایت برسد که

شرایط زندگی و آمال و آرزوها و احساسات زنان آن منطقه را از پس پشت برقع،

آشکار سازد؛ تصویری متفاوت از پروپاگاندای رسانه های غربی.

که به نظرم در این راه موفق نیست و

فیلم از تصاویر معمولی و احساسات گرایی زنانه فراتر نمی رود و

در ژرف کاوی عاجز است.

البته در موسیقی اثر جرقه هایی از خلاقیت پیدا می شود که

آنها هم تحت الشعاع کلیت اثر قرار گرفته، گم می شوند.

...

«تهران انار ندارد» چه دارد؟ احمد میراحسان

«تهران انار ندارد» عبدی کلانتری در دویچه وله

برچسبها:


Tuesday، March 24، 2009

 

تئاتر به زبان فارسی در مسقط
نام نمایش: «در رستوران»
نوشته: موریس باریه (ترجمه ؟)
کارگردان: ناصر مردانی
دستیار کارگردان: حسین گوهر زاد
بازیگران: عباس صانعی و ناصر مردانی
نور، صدا، گریم ، مديريت محل اجرا و روابط عمومى: زهرا حق نجات، نيلوفر دولت ابادي و ايرج توفيقى.

دوست عزیز هنرمندم ناصر مردانی برایم از اجرای نمایش «در رستوران» موریس بایه در
مسقط (عمان) نوشته بود که با کمی دستکاری(!) تقدیم می شود:
«سلام،
نمایش «در رستوران» در شب های ۲۹ بهمن، ۰۱ اسفند و ۰۸ اسفند
(برابر ۱۸،۱۹،۲۶ فوريه ۲۰۰۹) در حیاط منزل آقای عباس صانعی در شهر مسقط
پس از یک سال تمرین (حدود ۴۰ جلسه) به روی صحنه رفت.

هر شب حدود ۲۰ نفر تماشاگر داشتیم که از ایرانیان مقیم شهر مسقط بودند.
تماشاگران از ۳ هفته قبل از شروع اجرا، شب آمدن خود را انتخاب می کردند و
مسول روابط عمومى را در جریان می گذاشتند.

هر شب پس از اجرا، برنامهٔ نقد و بررسی نیز داشتیم که
محل بحث و گفتگوی ما با تماشاگرانمان بود.
دکور، نور، لوازم صحنه، گریم و موسیقی و هر آنچه یک تئاتر نیاز دارد را
با توجه به توانايی و امکانات موجود فراهم کرده بودیم.
حتى پیش از شروع اجرا که راس ساعت ۲۱ هر شب آغاز می شد،
توسط خانم نیلوفر دولت ابادی همسر آقای صانعی (صاحب خانه)
توضیحاتی‌ برای تماشاگران داده می شد و پس از
چند درخواست و خوش امد گويی اجرا آغاز می شد.

بیشتر تماشاگران در یک چیز نظر مشترک داشتند و آن
غیرقابل انتظار بودن کیفیت کلی‌ کار بود که
گروه اجرا از این بابت بسیار به خود می بالیدند.
توجه کامل و دقیق تماشاگران را
از سکوت و همراهیشان در حین اجرا بخوبی می شد تشخیص داد.
نقدهای تماشاگران گاه بس دقیق و موشکافانه بود.

شب اول کار به لحاظ توجه به موضوع نقد و بررسی بهترین بود و
عمدهٔ مخاطبان تا آخر جلسه موضوعات را با دقت دنبال کردند.
شب دوم به لحاظ قدرت اجرا و نظرات گاه متضاد تماشاگران و
شب سوم بخاطر تاثیر پذیری کامل تا آخر اجرا که
از واکنش تماشاگران در پایان اجرا مشخص بود به نوعی از هم قابل تمیز بودند.

خود از نقطه نظر یک منتقد که به کار نگاه می‌کنم نکات زیر را می بینم:
روح و عمق نوشته در کارگردانی حفظ شده و
اصل موضوع که حکایت از درگیری های درونی‌ و برونی آدم های نمایش دارد
در کلیت کار دیده می شد.

موسیقی با ایجاد فضای اضطراب آمیخته با فانتزی در خدمت کار بود.
طراحی‌ صحنه ساده ولی‌ موثر است اما با لوازم صحنه در هماهنگی کامل نبود.
زوایای در‌ها و پنجره با آن ظرف‌ها و غذاهای کاغذ پیچ شده که
ابتکار جالبی بود در یک مسیر نبودند.
همینطور میز وسط که آن هم می توانست
با اضافه کردن چیزی شبیه کاغذ‌های دور ظرف‌ها و غذا‌ها
حالت غیرواقعی‌ به خود بگیرد تا کار یکدست تر شود.

بازی عباس صانعی، نقش مشتری را به عنوان آدمی‌ با دو روی کاملا متفاوت
نشان می دهد. درگیری مشتری با خود و دیگران.
او با هردوی آنها درگیر است و سر ناسازگاری دارد، مخصوصا با خودش؛
اما با هیچیک کاملا صادق نیست و
دایما در حال نشان دادن اوضاع به گونه‌ای است که واقعیت ندارد.
به عبارتی دروغ می گوید، هم به خود و هم به دیگران.
با این شکل بازی، عباس صانعی قسمت بیرونی این آدم را بخوبی باز می‌کند
اما در قسمت های درونی‌ حس درگیری با خود را کمتر القا می‌کند.
او بازی نرم و راحتی‌ را به نمایش می گذارد که
در تقابل با بازی کاملا برونگرایانهٔ ناصر مردانی آهنگ معتدلی به کلّ کار می بخشید.

ناصر مردانی کاملا نقش را به بیرون می ریزد و صریح تحویل تماشاگر می دهد.
کنش و واکنش‌های نمایشی در هر دو بازی ها دیده می شود و
پس از چند دقیقه نگاه کردن به کار فراموش می‌کنید که آنها در حال بازی هستند!
حرکات بدنی ناصر مردانی نیاز به کنترل بیشتر دارد که
یک علت آن شاید نبود چشم کارگردان در بیرون صحنه است.

نمایشنامه از موضوعی کاملا آشنا برای مخاطب ایرانی‌ خود برخوردار است.
آدمی‌ که در بیان واقعی‌ احساسش نسبت به اتفاقات اطراف در حضور دیگران کاملا مردد است و
توان به زبان آوردن محکم آن را ندارد و
آدم دیگری که متوجه این خصوصیت در اولی‌ شده و شروع به بازی با او می‌کند و
از این بازی دردناک و در عین حال خنده دار لذت می برد.
پیشخدمت اما در لحظه ی درمی یابد که این اوست که
از نظر مشتری نمی‌تواند به جهان اعلام کند که آدم بسیار با محبتی است! و
مشتری سعی‌ دارد با انجام این وظیفه به نوعی پیشخدمت را تشویق به شناخت قدرت ذاتی خود کند تا
از این راه گریزگاهی برای خود نیز دست و پا کرده باشد! اما
دیگر دیر شده است و پیشخدمت بازی را عوض می‌کند و
با تحقیر مشتری سعی‌ در تحریک و برای دست زدن به عمل می شود که
البته فرجامی جز فاجعه به دنبال ندارد.

محل اجرا بخوبی با فضای کار جور درمی‌‌آید و
حالتی رمزآلود به آن می داد که البته کمی فضای طنز آلود کار را تحت تاثیر قرار می داد.
محل نشستن تماشاگران از نظر تعداد مناسب بود اما از نظر دید مشکل داشت.
حرکت ها و میزانسن در خدمت مفهوم اصلی‌ متن قرار دارد و
جنبه‌های تصویری کار قابل قبول از آب درآمده.
تعظیم‌های پی‌ در پی‌ پیشخدمت و حرکت هایی که مشتری و پیشخدمت در اوایل کار دارند و
در هنگام صحبت کمتر با هم رودررو می شوند،
بیانگر عدم درک و تفاهم این دو نفر است که
در اواخر با حرکت های رو به هم و آمیخته با خشونت پیشخدمت، نشان از بروز فاجعه دارد.
با هر تابلویی که با حرکت ها در ذهن تماشاگر ایجاد می شود سعی‌ شده که
مفهوم مورد نظر در پس آن نیز القا شود که
از جنبه‌های قوی کار اجرا شده توسط این گروه می‌باشد.

امیدوارم این آخرین کار از این نوع نباشد و با همراهی دیگر هموطنان تداوم یابد.
از همه بخاطر سهمی کهدر بوجود آمدن این اتفاق فرهنگی داشتند سپاسگزارم و
یاد آوری می‌کنم که تئاتر بدون تماشاگر یعنی هیچ و با شما یعنی همه چیز.

نوروزتان خجسته باد».

ناصرجان،
دستت درد نکند و همگی خسته نباشید. به نظرم کاری کرده اید، کارستان!
امیدوارم حال که پس از مدتها جدایی ناگزیر دوباره با تئاتر همراه شده ای،
این همراهی تداوم یابد.

برچسبها:


Sunday، March 22، 2009

 
نوروز بر انسان فرخنده باد!
بالاخره پس از مدتها که ماتم گرفته بودم
چرا سرویس کامنت وبلاگ از کار افتاده؟ و
بعد از مدتی «ااا... آرشیو وبلاگ چی شد؟»
با رهنمود خردمندانه شهاب عزیز و
تلنگر دوست خوبم دکتر فاضلی و
کمی هم کنار گذاشتن تنبلی ـ این یکی
خدایی از همه مهمتر بود، ولی
نمی دانم چرا آخر از همه آمد! ـ همتی کردم و
خیلی راحتتر از آنچه فکرش را می کردم،
دست کم کلیات این وبلاگ دوباره روبراه شد.

من فعلا از فرصت استفاده می کنم و
این روز خجسته را به همه انسان های جهان شادباش می گویم.
هر روزتون نوروز
نوروزتون پیروز

برچسبها:


Wednesday، December 17، 2008

 
بعد از مدت ها دوری از این طفل معصوم
می خواهم درباره دو مطلب بنویسم:
نخست درباره دو فیلم از مرحوم ویلیام وایلر.

Mrs. Miniver (1942) William Wyler

خانم مینیور، داستان زنی به غایت زیبا و در عین حال
بسیار مردم دار، خانواده دوست، روشنفکر، و شجاع است که
در بحبوحه درگیر شدن کشورش در جنگ، خود را نمی بازد و...

چنانکه می توان حدس زد
فیلم بنا بر شرایط اجتماعی زمان ساختش، بطوری آشکار
از لحنی سفارشی در ترغیب ملت به دفاع از کشور
در مقابل آلمان هیتلری برخوردار است. ولی
با این حال، وایلر کماکان نگاه انتقادی خاص خود را به
موضوعات اجتماعی روز جامعه در آن دارد و
به چه زیبایی و سادگی هم مطرح می کند و
همین سادگی و صداقت است که
هم ذات پنداری خوبی در مخاطب برمی انگیزد و
تاثیری مثبت و دوست داشتنی از خود به یادگار می گذارد.

اگر می خواهید با دغدغه های وایلر بهتر آشنا شوید و
از نگاه انسانی و شریف وی بیشتر لذت ببرید پس
فیلم بهترین سال های زندگی ما را ببینید
The best years of our lives (1946) William Wyler

همانطور که آشکار است فیلم یک سال پس از پایان جنگ ساخته شده است و
از این رو، کاملا در تناسب با شرایط اجتماعی زمانه خود،
انعکاس دهنده حال و هوای سربازان بازگشته از جنگ است به
شهرهایی به سرعت در حال دگرگونی و
روابط و آدم هایی به کلی متفاوت با آنچه که
روزی می شناختند.
فضای فیلم بسیار صمیمی و
روابط و آدم ها کاملا باورپذیرند.
به ویژه با مخاطب جنگ دیده ما
به راحتی ارتباط برقرار می کند و
حس هم ذات پنداری عمیقی (نه احساسات گرایی سطحی) برمی انگیزد.

دومین مطلب درباره فیلم خواننده جاز است
The jazz singer (1927) Alan Crosland

که از نخستین آثار ناطق تاریخ سینما محسوب می شود و
معروفیتش هم بخاطر موفقیتش است که
باعث شد بخت فیلم های ناطق در سینمای امریکا باز شود و
این تکنولوژی مورد تردید و بی مهری صاحبان صنعت سینما،
با اقبال غیرقابل انتظار مردم، مورد اقبال آنان نیز قرار گیرد.
داستان ساده فیلم، ماجرای پسری است که
به سنت خانوادگی پشت می کند و برخلاف نظر پدر،
به جای خواندن سرودهای مذهبی در کنیسه،
به دنبال خوانندگی جاز می رود و
از قضا توفیق هم یار می شود.
تا اینکه در آستانه ورود به عالم حرفه ای نمایش در برادوی
ناچار می شود تصمیمی خطیر بگیرد...

به نظرم فضاسازی ها
برغم بازی های اغراق شده مرحوم ال جولسن
گرم و گیرا، و در عین حال ساده و صمیمی است و
مخاطب را به خوبی با خود همراه می کند.
دو چالش اصلی قهرمان فیلم
یکی طغیان پسر در مقابل پدر و دیگری
کشمکش میان خواست مادر و
خواست و انتظار خود و دیگران مهم
به شکل قابل قبولی اجرا شده است.
...
اعتراف می کنم با این فیلم های قدیمی
خیلی بیشتر ارتباط برقرار می کنم و
خیلی بیشتر از آنها لذت می برم تا
خیلی از این آثار نامانوس سینمای امروز!

Sunday، October 19، 2008

 
يک
از دنيای انيميشن
به خاطر ديدار دوستی قديمی که اينک بر انيميشن تمرکز کرده،
خواستم اينبار از اين دنيای شگفت انگيز بنويسم؛
دنيايی در حد فاصل کودکی و بزرگسالی.

تعجب می کنم که برخی از اين آدم بزرگ ها، اصلاً با کارتون حال نمی کنند؟
و حيرت می کنم وقتی کودکان و نوجوانانی را می بينم که
از لذت من از تماشای کارتون تعجب کرده اند!

دوست طناز و طنزپردازی می گفت: چطور کارتون نگاه می کنی؟
و من در عجب بودم که چطور کارتون نگاه نمی کند!

و اين گونه است که من و دوستم و دخترش،
ساعت ها کارتون تماشا می کنيم و از خنده روده بر می شويم،
در حالی که خانمش هاج و واج ما را نگاه می کند!

و يکی از گفتگوهای تمام نشدنی من و پسر دوستم،
درباره آخرين کارتونی است که ديده ايم، و
خدا می داند که اين کار چقدر لج دوستم را درمی آورد!

دو
South Park (1997-?[TV Series]) Terey Parker, Matt Stone
اول از همه اينکه اين مجموعه تلويزيونی،
به لحاظ تکنيک ساده، و
دارای چهار کاراکتر اصلی بسيار جذاب است، که کودک هستند.

ولی به لحاظ نوع طنز، آنقدر کثيف است که
بعيد می دانم هيچکدام حاضر شويد بگذاريد بچه ها آن را تماشا کنند و بلکه
ممکن است حتی خودتان هم حاضر نباشيد در جمع خانوادگی آن را تماشا کنيد!

در هر حال، اين طنز (يا هجو) بی پروا و ناخوشايند برای ذائقه ما،
آنچنان به مسائل و موضوعات عمدتاً سياسی جامعه امريکا می پردازد که
من با خودم فکر می کنم چگونه اشخاص اين همه هجو و هزل را تحمل می کنند!

The Simpsons (1989-?[TV Series]) Matt Groening
درباره اين مجموعه خيلی گفته و نوشته اند، فقط
اضافه کنم که درک آن نيازمند زبان انگليسی بسيار خوب است،
چرا که ديالوگ ها بسيار موجز و پر از ارجاعات تو در تو به
موضوعات فرهنگی، اجتماعی، سياسی، و اقتصادی جامعه امريکاست.

ديگر اينکه برخلاف South Park
نه تنها می توانيد در جمع خانواده از تماشای آن لذت ببريد،
بلکه برای بچه ها هم مناسب است.

...

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پیامها [Atom]